سعدی عزیزم
برادر بزرگوارم ، سعدی جان
دلواپسی هایت، از عطر کاکل کاج ها
تا زمزمه ی زلال حوضی پر از ماهی را در بغچه ای پیچیده ام و به باد می آویزم
شاید این تخت ها که قد کشیده اند وسعت شانه های زخمی مردمان روزگار را ،
شاید .... درخت می شدند
اگر شبی از بوستان تو ورق می خوردند و بی بوی نام، نان وزن به صبح می رسیدند.
شاید ...
این روزها نوشت 1 :
از بس که دلم تنگ شد ... ... ... آهنگ تار وجودم چنگ شد ! (اینم از اون مفردات بودا ! )
این روزها نوشت 2 :
به استادم پناه می برم از دست بعضی این آدم ها !